غزل یک حافظ


غزل یک حافظ

غزل یک حافظ  تا غزل پنجاه حافظ

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید / ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم / جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید /که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر / نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ / متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


صلاح کار کجا و من خراب کجا / ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس / کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را /  سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد / چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست / کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است / کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال / خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست / قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت / کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب / چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است / به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم / که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم / جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند / جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ / که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را


صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را / که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا /تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل / که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر / به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست /سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی /به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب /که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ/سرود زهره به رقص آورد مسیحا را


دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را!  / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی نشستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز! / باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون / نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبل / هاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!

ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت/ روزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:/«با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»

 در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند/گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

 آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خواند  / اشهی لَنا و احلی، مِن قُبله العُذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی/کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد/دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر/تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

ترکان پارسی‌گو بخشندگان عمرند/ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می‌آلود/ای شیخ پاکدامن، معذور دار گدا را


به ملازمان سلطان که رساند این دعا را / که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم / مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت / ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی / تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی /دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز / که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


صوفی بیا که آینه صافیست جام را /تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس/ کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین / کان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو / یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش/ پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند/ آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت است/ ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو/ وز بنده بندگی برسان شیخ جام را


ساقیا برخیز و درده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر / برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان / ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور / خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینهٔ نالان من / سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود / کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است /کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن/هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب/عاقبت روزی بیابی کام را


رونق عهد شباب است دگر بستان را/ /می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی /خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش /خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان /مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند /در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح /هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب /کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است /گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد /وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی /دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما /چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون /روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم/کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است/عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد /زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی /آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموشرحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ساقی به نور باده برافروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم/ ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق /ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان /کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است/زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست/نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان/باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال/هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما /آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده/بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت/به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر/زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای/بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم/گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید/زینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند/خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری/کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو/کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست/بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی/تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو/روزی ما باد لعل شکرافشان شما

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


می‌دمد صبح و کله بست سحاب/الصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لاله/المدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشت/هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن/راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگر/افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک/هست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشد/که ببندند میکده به شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر/همچو حافظ بنوش باده ناب

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب /گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار /خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم /گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست /خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت/ همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت /گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو /در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند /دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت /و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز/کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد /اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری /پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت /تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی /پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار /تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل /باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی /یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد /صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود /زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد /فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن /که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم /چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد /صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم /سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش /هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم /نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود /که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان /مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت /آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت /جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع /دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است /چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد /خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست /همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم /خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی /که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ساقیا آمدن عید مبارک بادت /وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق /برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی /که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست /جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت /بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد /طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح /ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست /منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش/آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد/در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند/نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است /ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش /کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو/دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی/عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج/فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست /می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت/وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد /این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود /بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق /آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم /وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم/باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود/ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست /گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست /که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد /پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو /به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت /به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت /سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری /کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست /سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید /تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست /که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب /بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود /رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من /خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم /گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب /که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند /فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


خیال روی تو در هر طریق همره ماست /نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند /جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید /هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد /گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو /فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است /همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشای /که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست /که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق /چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا /که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جا /ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد /زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر /چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد /یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست /صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود /ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا /چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل /رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج /بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش /که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر /به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی /هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید /که گفته سخنت می‌برند دست به دست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست /پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان /نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین /گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند /کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر /که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم /اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار /ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست /مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا /وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست /وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست /و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید /ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ /هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست /که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد /ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر /که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست /که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست /چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست /که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز /نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی /گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


ما را ز خیال تو چه پروای شراب است/خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست /هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان /تحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود /زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن /اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید /در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم /دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت /کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز /بس طور عجب لازم ایام شباب است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست /راه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان /بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو /ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت /این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم/ با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع /بر اهل وجد و حال در های و هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست /احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است /یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد /هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف /صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست /تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو  /در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می /زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین /با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند /قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد /زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست /گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند /زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود /نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد /ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن /که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال /خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت /به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است /چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا /کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم /آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست /در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست /چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست /اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی /گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست /احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار /می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود /با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


رواق منظر چشم من آشیانه توست /کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل /لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد /که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن /که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت /ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی /در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار /که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز /از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد /که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست /مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ /دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای /نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست /اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی /اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار /تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ /کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست /دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است /لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست /نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار /چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان /خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست /از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم /عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت /بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز /اتحادیست که در عهد قدیم افتادست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


بیا که قصر امل سخت سست بنیادست /بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب /سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین /نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر /ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر /که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد /که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای /که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد /که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل /بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ /قبول خاطر و لطف سخن خدادادست


بی مهر رخت روز مرا نور نماندست /وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم /دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت /هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت /از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید /دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن /چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است /گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده /ماتم زده را داعیه سور نماندست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است /شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای /کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه /تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم /دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب /کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت /امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم /عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است /تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم /با پادشه بگوی که روزی مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو /کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


المنه لله که در میکده باز است / زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی / وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر /وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم /با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان /کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی /رخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم /تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید /از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین /از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است /به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد /به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن /که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می /که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر /که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویز نیست خون افشان /که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ /بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


حال دل با تو گفتنم هوس است /خبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بین که قصه فاش /از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف /با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه‌ای چنین نازک /در شب تار سفتنم هوس است

ای صبا امشبم مدد فرمای /که سحرگه شکفتنم هوس است

از برای شرف به نوک مژه /خاک راه تو رفتنم هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیان /شعر رندانه گفتنم هوس است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است /وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود /آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد /ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق /دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست /شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش /کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست /تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


کنون که بر کف گل جام باده صاف است /به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر /چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد /که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش /که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر /که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

حدیث مدعیان و خیال همکاران /همان حکایت زردوز و بوریاباف است

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ /نگاه دار که قلاب شهر صراف است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است /صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است /پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس /ملالت علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب /جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان /که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت /ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش /چنین که حافظ ما مست باده ازل است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است /سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب /در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن /بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است /چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را /هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر /زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است /همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است /وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز /وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز /پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی /کایام گل و یاسمن و عید صیام است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


به کوی میکده هر سالکی که ره دانست /دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی /که سرفرازی عالم در این کله دانست

بر آستانه میخانه هر که یافت رهی /ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند /رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب /که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان /چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست

ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم /چنان گریست که ناهید دید و مه دانست

حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان /چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر /نمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


صوفی از پرتو می راز نهانی دانست /گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس /که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده /بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم /محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید /ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق /هر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی /ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان /هر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت /ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


روضه خلد برین خلوت درویشان است /مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد /فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت /منظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه /کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید /کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال /بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی /سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند /مظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی /از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را /سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز /خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را /صورت خواجگی و سیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی /منبعش خاک در خلوت درویشان است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….


به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است /بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما /به دست باش که خیری به جای خویشتن است

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع /شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل /مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج /که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر /که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او /هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *