غزلیات حافظ(51 تا 100)


غزلیات حافظ

غزلیات حافظ؟

غزلیات حافظ(51 تا 100) را در اشعار سایت بررسی می کنیم.

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است /وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز /هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو /شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا /عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش /فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران /کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود /نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت /یار شیرین سخن نادره گفتار من است

روزگاریست که سودای بتان دین من است /غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید /وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر /از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد /خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار /کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش /زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست /که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان /که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

منم که گوشه میخانه خانقاه من است /دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک /نوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله /گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست /جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی /رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی /فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ /تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است /ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت /ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو /اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است /شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است /سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی /که رنج خاطرم از جور دور گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز /کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم /به اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ /چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

خم زلف تو دام کفر و دین است /ز کارستان او یک شمه این است

جمالت معجز حسن است لیکن /حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد /که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین باد /که در عاشق کشی سحرآفرین است

عجب علمیست علم هیئت عشق /که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد / حسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن /که دل برد و کنون دربند دین است

دل سراپرده محبت اوست /دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کون /گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار /فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب /همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا /پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم /زان که این گوشه جای خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن آرای /ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست /هر کسی پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقی و گنج طرب /هر چه دارم ز یمن همت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باک /غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین که حافظ را/سینه گنجینه محبت اوست

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست/چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی/او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک/لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است/سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران/چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل/کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش/زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست/که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر/نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد/که چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس/بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را/که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است/فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است/چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت /چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است /که داغدار ازل همچو لاله خودروست

دارم امید عاطفتی از جناب دوست /کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او /گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که برگذشت /در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان /موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت /از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد /با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام /زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی /بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست /آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار /خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم /زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز /بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار /در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند /ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح /زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز /تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک /منت خدای را که نیم شرمسار دوست

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست /بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم /اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار /برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهات /مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبریم همچو بید لرزان است /ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را /به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد /چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست /تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس/طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من/بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر/هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک/دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا/خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق/ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز/زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست/در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست/چون من در آن دیار هزاران غریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست/هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند/ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد/ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست/هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست/زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن/بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

در این چمن گل بی‌خار کس نچید آری/چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد/که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط/مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست

جمال دختر رز نور چشم ماست مگر/که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه/کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار/به گریه سحری و نیاز نیم شبیست

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار /کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار/غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم/جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند/ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش/ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست/معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست/تا در میانه خواسته کردگار چیست

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست/که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست/چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق/که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست/که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد/که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال/هزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند/قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری/عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم/زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ/که رستگاری جاوید در کم آزاریست

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست/جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است/تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد/راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو/بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد/که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین/در یکتای که و گوهر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو/زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست/حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او/عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش/گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر/وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد/که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد/نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد/حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست/در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان/همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الهیست/حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم/مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را/شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز/در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است/جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر/گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت/در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت/با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی/جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ/فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست/دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد/گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی/طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار/مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد/هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز/زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم/کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم/که پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست/کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست/در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست/در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند/عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش/زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است/کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب/کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو/کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود/خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است /ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست/عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست/آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود/در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار/کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد/جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال/هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان/چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست/منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری/سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب/خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی/سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند/با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی/بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش/غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز/ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود/آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست/زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست/ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است/در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست/باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است/غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش/که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار/ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری/خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی/فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار/که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار/ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی/پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

خواب آن نرگس فتان تو بی‌چیزی نیست/تاب آن زلف پریشان تو بی‌چیزی نیست

از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم/این شکر گرد نمکدان تو بی‌چیزی نیست

جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم/در کمان ناوک مژگان تو بی‌چیزی نیست

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق/ای دل این ناله و افغان تو بی‌چیزی نیست

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت/ای گل این چاک گریبان تو بی‌چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد/حافظ این دیده گریان تو بی‌چیزی نیست

جز آستان توام در جهان پناهی نیست/سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم/که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم/کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر/بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس جماش آن سهی سروم/که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن/که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو دام راه می‌بینم/به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده/که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت/و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست/گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض/پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست/خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم/کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن/شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر/ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت/شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت/بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم/افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار/حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

با این همه هر آن که نه خواری کشید از او/هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو /انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد/مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی/هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت/من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز/که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید/نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

به می عمارت دل کن که این جهان خراب/بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد/چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست/که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ/که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست/همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها/مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل/تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس/پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی/یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت/ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی/هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل/ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد/هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا/زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو/گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان/ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت/چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت/آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین/کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش/آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم/سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران/در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت/عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست/در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید/هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه/زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت/ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت/جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار/هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار/گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد/ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی/گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه/پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت/درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم/عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی/در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد/در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید/تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه/رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد/قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود/می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت/گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت/روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود/بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم/وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد/دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن/در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم/کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع/شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه من است/خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست/از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم/دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت/کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان/زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدید/از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند/کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد/حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت/بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم/زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست/می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر/در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب/جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل/می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن/کآیینهٔ خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند/قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست/بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت/کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت/وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت/وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب/گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود/عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت/چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست/کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت/تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت/فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر/کنایتیست که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز/که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامهربان مهرگسل/به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب/که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

غم کهن به می سالخورده دفع کنید/که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود/که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو/تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل/قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز/من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت/خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست/خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست/گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او/گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا/گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور/دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست/ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم/یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس/گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی/جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم/یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست/کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم/جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ/قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت/بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید/تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند/آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن/فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق/ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا/کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی/بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم/بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ/پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت/حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مرا/که کارخانه دوران مباد بی رقمت

نگویم از من بی‌دل به سهو کردی یاد/که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت/که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد/که گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی/که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه‌ای دریاب/چو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد/که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک/باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی/دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی/صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب/بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار/بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد/منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار/تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل/در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست/فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

درد ما را نیست درمان الغیاث/هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند/الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب/می‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان/ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن/گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت/خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن/که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم/که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی/صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی/برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل/من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی/نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج/سزد اگر همه دلبران دهندت باج

دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش/به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج

بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز/سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج

دهان شهد تو داده رواج آب خضر/لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت/که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

چرا همی‌شکنی جان من ز سنگ دلی/دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج

لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است/قد تو سرو و میان موی و بر به هیئت عاج

فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی/کمینه ذره خاک در تو بودی کاج

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح/صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات/بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص/از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان/که آشنا نکند در میان آن ملاح

لب چو آب حیات تو هست قوت جان/وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسه‌ای به صد زاری/گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان/۰همیشه تا که بود متصل مسا و صباح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ/ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

دل من در هوای روی فرخ/بود آشفته همچون موی فرخ

بجز هندوی زلفش هیچ کس نیست/که برخوردار شد از روی فرخ

سیاهی نیکبخت است آن که دایم/بود همراز و هم زانوی فرخ

شود چون بید لرزان سرو آزاد/اگر بیند قد دلجوی فرخ

بده ساقی شراب ارغوانی/به یاد نرگس جادوی فرخ

دوتا شد قامتم همچون کمانی/ز غم پیوسته چون ابروی فرخ

نسیم مشک تاتاری خجل کرد/شمیم زلف عنبربوی فرخ

اگر میل دل هر کس به جایست/بود میل دل من سوی فرخ

غلام همت آنم که باشد/چو حافظ بنده و هندوی فرخ

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد/گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ/گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست/از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ/در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است/کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *